تبلیغات
مهتاب نو - جوک های بامزه جدید
سلام به( مهتاب نو )وبلاگ خودتون خوش اومدین

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

جوک های بامزه جدید

جوک های با مزه با حال

(سری 102)

 

مسافری كه تازه به شهر وارد شده بوده از ترکه می پرسه ما اینجا غریبیم... كجا آمپول می زنن... ترکه کونش رو نشون می ده می گه اینجا

دعای یه كودك:

خدایا برای زن های فقیری كه عكسشون تو گوشیه بابامه لباس بفرست

بهروز خالی بند پرتقال خونی میخوره، ایدز میگیره

5-  از خشایار میپرسن: میدونی USA مخفف چیه؟ میگه: یوم‌الله سیزده آبان !         نــــــــــــــه غلام

6- بهروز خالی بند رفته بوده تماشای مسابقه دو و میدانی، وسط مسابقه از بغلیش میپرسه: ببخشید، اینا واسه چی دارن میدون؟! یارو میگه: برای اینكه به نفر اول جایزه میدن. بهروز خالی بند یوخده فكر میكنه، میپرسه: پس بقیشون واسه چی دارن میدون؟!

9- بهروز خالی بند تصادف میكنه، ملت علاف میریزن دورش و شروع میكنن نظر كارشناسی دادن. بالاخره بعد یك مدت افسر راهنمایی میاد، منتها اونقدر ملت هركدوم واسه خودشون چرت و پرت میگفتن كه صدای افسره به جایی نمیرسیده. بهروز خالی بند شاكی میشه، داد میزنه: ساكت.. ساكت...  دیگه اینجا كسی جز جناب سروان حق گه خوردن نداره ها!

11- بهروز خالی بند زنگ میزنه فلسطین، میبینه اشغاله!

12 - آقا غلام دست میذاره به برق فیوز می پره ، فیوز رو میزنن غلامه می پره

13- بهروز خالی بند سوار آسانسور میشه، میبینه نوشته‌: ظرفیت 12 نفر. باخودش میگه: عجب بدبختیه‌ها! حالا 11 نفر دیگه از كجا بیارم؟!

14- به اکبر عبدی میگن دوست داری خشایار بمیره ارثش به تو برسه ، اکبره میگه نه ، دوست دارم بکشندش تا دیه هم بگیرم

15- از آقای خیابانی میپرسن: به نظر شما اگه آمریكا افغانستان و عربستان رو بگیره، به كره و چین هم حمله كنه تكلیف ایران چی میشه؟ خیابانی میگه: چی میشه نداره كه، ایران میره جام جهانی!  

17 - خشایار مستوفی داشته میمرده ، ملت ریخته بودند دورش ببینند دم آخری چی میگه ، خشایار میگه به ارواح باباتون من همه نماز روزه هام را گرفتم فقط 60 سال واسم طهارت بگیرین !

18- از ناتاشا میپرسن: چند تا بچه داری؟ 4 تا از انگشتاشو نشون میده، میگه: 3 تا! ملت كف میكنن، میگن: بابا اینا كه 4تاست؟ ناتاشا انگشت كوچیكشو نشون میده، میگه: این بچة همسایمونه، ولی همیشه خونة ماست!

19-  مامان بهروز داروخونه داشته، یك روز  جلو در مغازه بزرگ مینویسه: سوسك كش جدید رسید! خلاصه بعد یك مدت یك بابایی میاد تو میگه: ببخشید، جریان این سوسك‌كش جدید چیه؟ این خونة ما رو سوسك سر گرفته. ننه بهروز میگه: این دارو خیلی جدیده و بازدهیش هم تضمینیه. شما این دارو رو میریزید تو یك قطره چكون، بعد كشیك میكشید تا سوسكها رو بگیرید. هر سوسك رو كه گرفتید، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازین دارو میچكونید، بعد از یك مدت سوسكها كور میشن و خودشون از گشنگی میمیرن! یارو كف میكنه، میگه: خوب آخه اگه سوسكها رو بگیریم كه همونجا درجا می‌كشیمشون!  طرف ما  میره تو فكر، بعد یك مدت میگه: آره خوب، ازون راهم مِشه!

21- میخواستن بهروز خالی بند رو شكنجه روحی بدن، میفرستنش تو یك اتاق گــرد، میگن برو یك گوشه بشین!

26- یه بابائی  تو یك شب برف و بورانی داشته از سر  زمین برمیگشته خونه، یهو میبینه یكجا كوه ریزش كرده، یك قطار هم داره ازون دور میاد! خلاصه جنگی لباساشو درمیاره و آتیش میزنه، میره اون جلو وامیسته. رانندة قطاره هم كه آتیشو میبینه میزنه رو ترمز و قطار وا میسته. همچین كه قطار واستاد، یارو یك نارنجك درمیاره، میندازه زیر قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار میشن! خلاصه یارو  رو میگیرن میبیرن  بازجویی، اونجا بازجوه بهش میتوپه كه: مرتیكة خر! نه به اون لباس آتیش زدنت، نه به اون نارنجك انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! طرف میزنه زیر گریه، میگه: جناب سروان به خدا من از بچگی این دهقان فداكار و حسین فهمیده رو قاطی میكردم!

28- طرف كلیدش رو تو ماشین جا میگذاره، تا بره كلید ساز بیاره زن و بچش دو ساعت تو ماشین گیر میكنن!

29- بعد از عمری داریوش میاد ایران، اجرا زنده میگذاره تو استادیوم آزادی. خلاصه دیگه ملت داشتن خودشون رو خفه میكردن، داریوش هم میاد خیلی حال بده، از ملت میپرسه: چی میخواین براتون بخونم؟ یك مشنگه ازون پشت داد میزنه: اِبـــی بـخـــون.. اِبـــی بـخـون!

30- از ننه بهروز میپرسن چندتا بچه داری؟ انگشت كوچیكشو نشون میده، میگه: هفت تا! ملت كف میكنن، میگن: بابا این كه فقط یكیه! میگه: آخه دادم mp3شون كردن!

31- مشنگه میره مسابقه بیست سوالی،  رفقاش از پشت‌ صحنه بهش میرسونن كه: جواب برج ایفله،  فقط تو  زود نگو كه ضایع شه. خلاصه مسابقه شروع میشه، مشنگه میپرسه: تو جیب جا میگیره؟ میگن: نه. مشنگه میگه:...ها!  پس حتماٌ برج ایفله!

32- غلام میره مسابقه بیست سوالی،  رفقاش از پشت‌ صحنه بهش میرسونن كه: جواب خیاره،  فقط تو  زود نگو كه ضایع شه. خلاصه مسابقه شروع میشه، غلامه میپرسه: تو جیب جا میگیره؟ میگن: نه. غلام میگه: بابا این عجب خیار گنده‌ایه!

33- یه جوونه میخواسته تو یك ادارة دولتی استخدام شه، میبرنش گزینش. اونجا یارو ازش میپرسه: شما وقتی میخواین وارد مستراح شید، با پای راست وارد میشید یا با پای چپ؟!  طرف هول میشه، میگه:  شما منو استخدام كنید، من با سر وارد میشم!

35- ماشین بهروز رو تو روز روشن، جلو چشماش میدزدن، رفیقاش میدون دنبال ماشینه و داد میزنن: آااای دزد! بگـــیـــرینش!  یهو خشایار  داد میزنه: هیچ خودتونو ناراحت نكنید.. هیچ غلطی نمیتونه بكنه! رفیقاش وامیستن، میپرسن: چرا؟ خشی  میگه:  من شمارشو برداشتم!

36- فولاد می افته تو چاه، فامیلاش سند میگذارن درش میارن!

39- یه بابائی سوار هواپیما میشه، میشینه كنار دست یك پیرمرده. خلاصه سر صحبت باز میشه و این دوتا نسبتاٌ با هم رفیق میشن. وسطای راه، یك مهمون دار میاد از پیرمرده میپرسه، پدر شما شكلات میل دارید؟ پیرمرده میگه: نه خیلی ممنون، من بواسیر دارم. مهمون داره از طرف میپرسه: شما چی؟ یارو میاد تریپ رفاقت بگذاره، میگه: نه مرسی. این رفیقمون بواسیر داره، باهم باز میکنیم میخوریم!

40- شیخ پشم الدین کشکولی یه كارت تلفن میخره، عجالتاً اول میده پرسش كنن!

41- یه پیرمرده و یه پیرزنه و یه پسره و یه دختره تو یه كوپه قطار با هم بودن،‌ قطار میره تو تونل و همه جا تاریك میشه،‌ یهو یه صدای ماچ و بعد هم یه صدای كشیده میاد! قطار از تونل میاد بیرون همه نشسته بودن سر جاشون. پیرزنه با خودش میگه: عجب دختر متین و باحیاییه! با اینكه جوونه و دلش میخواد ولی به كسی راه نمیده، تا یارو بوسیدش ، گذاشت زیر گوشش! دختره با خودش میگه: عجب پیرزنه نجیبیه! با اینكه سنش بالاست و كسی تحویلش نمیگیره، بازم  نمیذاره كسی ازش سوء استفاده كنه. پیرمرده هم با خودش میگه:‌ بابا عجب بدبختیه‌ها! یكی دیگه حالش رو میكنه ما كشیده رو می‌خوریم! پسره هم با خودش میگه: چه حالی میده آدم كف دستش رو ببوسه محكم بزنه تو گوش بغلی!

42- به یارو میگن تا حالا موز خوردی؟ میگه: آره ولك، همون كه هستش یك وجبه؟!

47- سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولی میگه: بابای من مهم‌ترین آدم مملكته. دوتای دیگه میپرسن: مگه بابات چیكارس؟ میگه: بابای من رئیس‌جمهوره. هر قانونی كه بخواد گذاشته بشه رو باید اول بابای من امضا كنه. دومی میگه: برو بابا حال نداری. بابای من عمری پوز بابای تورو میزنه! اولیه میگه: مگه بابات چیكارس؟ پسره میگه : بابای من نماینده مجلسه.. تا بابای من رای نده، عمری قانونای بابای تو تصویب نمیشن. سومی برمیگرده میگه: باباهای شما جلوی بابای من پشم هم نیستن! اون دو تا میپرسن: مگه بابات چیكارس؟ پسره میگه: بابای من پاسبونه... جلوی خیابون وامیسته، پونصدتومن میگیره، میشاشه به قانون باباهای هردوتون!

48- پسره میره خواستگاری، اسم دختره پروانه بوده ولی پسره قاط زده بوده، یك بند بهش میگفته آهو خانوم! خلاصه وقتی دختره میاد چایی تعارف كنه، پسره میگه: دست شما درد نكنه آهو خانوم! دختره شاكی میشه، میگه: بابا اسم من پروانه‌ست نه آهو.پسره میگه: ای بابا فرقی نداره... حیوون حیوونه دیگه!

49-  یه بچه مومنی سنگ مینداخته تو صندوق صدقات، ازش میپرسن: بابا این چه كاریه میكنی؟! میگه: میخوام به انتفاضه كمك كنم!

درباره وبلاگ

((سلام ))

برای بهتر شدن این وبلاگ
نظر بدید
مدیر وبلاگ : مهتاب نو

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

ساعت فلش برای وبلاگ و سایت